دلبستگی های معصومانه یک روح
"حلقه سبز" را دنبال مي كنم. كاري به نقدهايي كه شده است ندارم شايد چون خيلي نقادانه به تماشاي سريال ننشسته ام و البته زياد هم بلد نيستم كارشناسانه به يك فيلم يا سريال نگاه كنم. بنابراين هر چه بگويم برداشت و تجربه شخصي خودم است. از وقتي كه تب ساختن سريال هاي ماورايي در سيما بالا گرفت فقط دو يا سه ساخته تقريبا خوب را ديدم. "او يك فرشته بود" نقطه شروع اين گونه سريال ها بود و خوب هم از آب در آمده بود. "حلقه سبز" هم دنباله روي همين گونه است. حسن يك روح است كه دلبستگي اش را به دنيا به خاطر كامل شدنش در مقام روح مي دانم. او يك آدم به اصطلاح خودمان عقب افتاده است كه بعد از به كما رفتن روحش به شكل آدمي كامل و سالم نمايش داده مي شود و دلبستگي اش به خاطر تجربه كردن لذت هايي است كه در دنياي مادي به خاطر معلوليتش از آن ها بي بهره بوده. دليل دلبستگي او براي من دوست داشتني ست. بازي خوب "حميد فرخ نژاد" باور دلبستگي معصومانه حسن را برايم آسان كرده. فكر مي كنم گاهي وجودش در گلي ادغام مي شود. به اين تكه نگاه كنيد. گلي به حرف هاي حسن گوش مي دهد. او مي گويد نون و گلي شروع مي كند به تكه تكه كردن. حسن دلش مي خواهد ترشي نارنج در غذايش باشد و گلي باز هم خواسته او را انجام مي دهد و آخر سر هم وقتي گلي لقمه را مي جود اين حسن است كه غرق در لذت خوردن آن لقمه مي شود چون انگار او خورده است نه گلي. آن قدر اين قسمت از سريال را دوست دارم كه حد ندارد. حس عجيبي دارد برايم. شايد اگر ضرب آهنگ كند سريال نبود مي گفتم كه "حلقه سبز" موفقيتش كامل است.