گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و
تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت
نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست
داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا
آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
.
آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
.
آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟
+ نوشته شده در 2008/7/18 ساعت 14:6 توسط فاطمه