"سرخي تو از من " نوشته سپيده شاملو رو خوندم.به قول امير ناشر كه مركز باشد خيال آدم كمي راحت است از كتاب.داستان ساده بود و ملموس.شاملو زمان و مكان ها را راحت و ساده روايت و توصيف كرده مثل توصيف كافه پاييز كه هيچ نامي از آن نبرده.اين دو بخش از كتاب هم در ذهنم مانده چون دوستش دارم:

" نمی دونم چه جوری سر و کله اش پیدا شد ، یک دفعه دیدم سوار ماشینش شدم و دارم باهاش میرم بیرون . مهربونه . خیلی مهربونه . همش از من تعریف می کنه . انگار من رو می شناسه . نه می گه هماهنگ باش ، نه می گه کجا بودی ، نه می پرسه یارو کجاست . فقط من رو می بره بیرون . جاهای قشنگ . هوای خوب . همه چی خوب ."

" عشق تکرار می شه ، حتی اگر آدم اعتمادش رو کلا از دست داده باشه . "