,,,
هی ,,, من که بلد نشدم سوت بزنم اما دلم می خواهد کیک آلو بپزم. من که نفهمیدم این آدم ها چه قلقی دارند اما دلم می خواد هنوز هم سلام کنم. من که نفهمیدم چرا از شنیدن به کما رفتن آن غریبه بغضم غلیظ تر شد اما دلم می خواهد سنگ تر باشم. هی ,,, با توام, من گیر کردم یا آزادم؟ چقدر این سیاهی ها را بشورم؟ کمرنگ هم که نمی شوند. می دانی تمام چیزهایی که مهر ارجاع خورده اند را چیده ام این جا, درست همین جا. می بینی؟ حتی تمام خوابها را. این روزها خوب است, می دانی چرا؟ شاید چون هر روز سه نقطه های به هم فشرده ام بیشتر و بیشتر می شوند, شاید چون خدای بی حوصله هم هنوز به من می خندد. (+)
+ نوشته شده در 2007/4/27 ساعت 1:3 توسط فاطمه