در تمام مدت نمایش خون بازی چیزی روی مغز و روحت ناخن می کشد. تمام روح و جسم آدم پر می شود از یک تلخی آشنا. چشیدن این تلخی و دیدن سکانسهایی که پر هستند از جزئیات و حرف لذتی دارد. فیلم از جایی شروع می شود که اتفاقی سالهاست که افتاده است. مدتی است که کسی در گردابی فرو رفته و حالا مادری با سختی فراوان دختری را به چنگ و دندان می کشد. حضور پر رنگی از لیلا دیده نمی شود اما روح حرفهایش است که گاهی به سارای خون بازی امید ماندن می دهد. سارای خون بازی بارها به آخر خط می رسد. می شود برای بعضی از لحظاتش بغض کرد و پرسید:" کجا سر رشته زندگی از دستش در رفته است".

خون بازی را باید دید, شاید باید اندکی حس کرد دردهای واقعی جامعه را. رخشان بنی اعتماد را دوست دارم چون با اکثر فیلمهایش می شود در زیر پوست شهر و جامعه اندکی قدم زد. خون بازی نه تنها بازی دارد بلکه بیشتر از آن بازیگرانی دارد با گریمی عالی. فکر می کنم ضرورت چندانی ندارد تا باران کوثری بعضی از دیالوگها را در نهایت خستگی و نا امیدی بگوید چون چهره اش با آن گریم خود گویای بعضی از ناگفته می شود. خون بازی پایانی دارد باز, پایانی با وسعت بی نهایت. وقتی صدای لیلا را می شنوی که می گوید: " هیچ چیزی غیر ممکن نیست" دل نگران سارا می شوی که نکند این بار هم نتواند. خون بازی درست در جایی تمام می شود که تازه برای من مخاطب شروع شده است. دل نگرانی برای ساراهای شهر خودمان, برای زندگیهای خودمان چون  "وقتی چیزی چنین همه‌گیر می‌شود هیچ‌کس از آن در امان نیست».