خودم هم نمی فهمم چرا گاهی این جا فضایی می شود برای فریاد دلتنگیهایم؟ چرا تمام مدت می نویسم و پاک می کنم؟ چرا هذیانهایم را می گذارم این جا تا شاید چند نفری بیایند و بخوانند و بخندند. شبها برای اعتراف بهترین زمان است و حالا من برای چندمین بار اعتراف می کنم که این روزها طوری شده ام که بابا می گوید: "قدیمها صدای خنده ات قشنگ بود", این روزها کارم از خستگی و گریه و خیسی گونه گذشته. حیره شدن به نقطه ای و غرق شدن در افکار تلخ به من نمی آمد که آن هم آمد. وجودم نه خواندن را تاب می آورد نه نوشتن. من که می دانم این زندگی با تمام نیشگونهایی که از من گرفته باز هم با من خواهد بود. وقتی اکثر لحظاتت می شود سه نقطه ای دوست داری همان گوشه اتاق, همان سه کنج کز کنی, غرق شوی در چرندیات و خستگیهایت. دوست داری رمقی داشته باشی برای ماندن اما انگار که نه انگار. من سردرگمی, گیجی و تلخی نمی خواهم. من از گذشته ها می گذرم, من بدجنسی می بینم, من کم می آورم اما نمی خواهم ببینم که بیشترین مردمانی که تا به حال دیده ام آدمهای کنارشان را مثل یک دستمال کاغذی مچاله می کنند و .... .

حواستان هست؟ امشب من و چندین مثل من  گیج می خورند و کمی دلشان می سوزد. روزهای سه نقطه این روزها خوب می تازی بر من. روزهای سه نقطه .... من فقط کمی نفس عمیق می خواهم.