جایت خالی, شده ام آفتاب گردانی لجوج. دوست دارم همیشه آفتاب باشد, حتی در شب و تاریکی. نشستن روی آن زمین خاکی, جایی که این شهر پر دود زیر پایم حس می شود, این آفتاب گردان را یاغی کرده است. می دانی؟ این آفتاب گردان لج باز, نشسته است منتظر آخر هفته ای که قرار است بیاید. راه می رود و این جملات مستور را زیر لب تکرار می کند: " دیگر چیزی باقی نمانده است. شاید دقیقه ای. ثانیه ای. لحظه ای. اندکی درنگ, تنها اندکی. تنها اندکی درنگ کافی است تا ,,, " می بینی؟ این دقیقه ها و ساعتها چه تند و سریع می روند و برای رسیدن به چهارمین روز ماه جدید با هم کورس گذاشته اند. 

هی ,,, لطفا کمی روشن ! برای این آفتاب گردان بیاورید.