هی دخترک ,,, دیدی چه زود گذشت. 37440 دقیقه رفت و حالا تو مانده ای و رجهای رنگی بافته شده در ذهنت. می دانم, می دانم که صدای کشدار ترمز روزهای لیمویی در گوشت پیچیده است و حالا افتاده ای به ثانیه شماری. افتاده ای به التماس این روزها که زودتر سپری شوند.می دانم, اما بیا کمی با هم بر اریب خطوط موازی صبوریها راه برویم. می دانم که حالا کارت شده است نگاه کردن به پشت سرت و چسبیدن به آن 37440 دقیقه اما بیا به من بعد از این خودت فکر کن که آن وقت پر می شوی از عطر ها و مزه ها .

اصلا می دانی؟ حرف من این است: "نگران نباش! کلمه پایان را نخواهی دید."