خیلی وقت است که تکیه ام را داده ام به این دیوار و دستانم را گره کرده نگه داشته ام. مدت زمانی است که نوک پای سمت راستم را می کشم به خاک این زمین و منتظرم. از آبان تا نیمه خرداد چند دقیقه گذاشته است؟ هی آمدی و رفتی, هی میایی و می روی و من فقط نگاهت می کنم. می بینم که چطور با آمدنت, رفتنت, خنده هایت و نگاهت, من را, این بی تاب و توان را, به زندگی گره می زنی. می کشانی ام به سوی فرداها, می پرانیم به آن آبی بیکران. باش, باش تا ته مانده روزهای آینده را رنگین کنم. فعلا سبکبار و هشیارم و به این "فعلا", این زمان نا معین محدود, دو دستی چسبیده ام.ترسهای مجهول را هل داده ام به کناری, می بینی؟ فکر کنم من قسر در رفته ام.

__ ف ا ط م ه __