"زمستان سختی است. پاهایم تو کفش از زور سوز و سرما قرمز شده. کرخت شده. بچه ها که به مدرسه می آیند کلاه های پشمی شان را روی سر و صورت و گردنشان می کشند, جوری که فقط از میان دریچه کلاه می توانند جلوی پایشان را ببینند. رخت و لباس درست و حسابی ندارم. ننه بابا پایین پالتوی سربازی پدرم را کوتاه کرده, دستی توی آستینهاش برده تا بتونم بپوشمش. معلمها که وضع و حالم را می بینند می گویند بیا جلوی بخاری کلاس بشین."

آدم مهربان و صادقیست. صحبت که می کند از آرامشش, آرام می گیری و لذت می بری. "هوشو" ی کتاب "شما که غریبه نیستید" رو عرض می کنم. همان "هوشو" ی شیطان که دائما دهنش می جنبد و عاشق خوردن بود. امروز "هوشو" ی شیطان روستای "سیرچ" در کرمان, تبدیل شده است به مردی بزرگ که وقتی حرف می زند یا می نویسد, مجذوب تراوشات ذهنیش می شوی."هوشنگ مرادی کرمانی" را می گویم, همان خالق قصه های مجید, مربای شیرین,مهمان مامان و ... . دیروز که در برنامه "فرش واژه" دیدمش به دنیای ساده و زیبای آخرین کتابش که همان " شما که غریبه نیستید"ست, پرتاب شدم. چه صداقتی دارد این مرد, زندگی سخت خودش رو به بهترین و زیباترین شکل توصیف می کند, بدون هیچ خجالتی. همینش برای من ارزشمنده. او به اصالت خودش افتخار می کند و از آن می گوید.

خوب و زیبا زندگی کرده ای آقای مرادی کرمانی, ساده وسخت, اما واقعا " زنده" گی کرده ای. راهی که برای به اینجا رسیدنت پیمودی, ستودنیست. این را من نمی گویم, خودت می گویی که چقدر خوشبختی, در چند خط آخر پایان کتاب "شما که غریبه نیستید" می گویی:

"روزگار این جوری است. از شما چه پنهان, همه اش تلخ نبود, سخت نبود, سخت نیست. ناشکری نمی کنم, لذت هم داشت, دارد. خواندن و نوشتن, لذت پیدا کردن دوست, خانواده. خدایا من چه قدر خوشبختم!"