من می دونم اما


رضا موتوری : تو نمی دونی وقتی آدم تنها میشه به چه چیزایی دل می بنده .
 

دست هايت را به من قرض بده / .



 

نگی و نگه

به عزیزت، بهترین دوستت، عشقت، به یار شفیقت، همنشین و همصحبتت...هیچ وقت نمی تونی توضیح بدی چرا با وجودش گاهی از احساس تنهایی غمگینی! همچنانکه تو هم نمی تونی بپذیری با وجودت، کسان دیگر تنهایی را فراموش کنند. اینجاست که وقتی اون حسه میاد سراغت و صادقانه بهشون میگی خیلی احساس تنهایی می کنی، مثل اینه که بدترین حرف عالم رو بهشون زدی. اینجاست که همیشه مجبوری جلوی نزدیک ترین ها به قلبت...به روحت... و به حست این جمله رو بخوری و نگی خیلی تنهام .

.

کیوسک ممنونم که در اکثرا پست هایت می گویی آنچه را که روی دل من نگفته باد کرده است. زیادی فهمیدم جمله های بالا را .
 

فرازهایی از توییتر

مازوخ :  اين احساس بيزاري از آشنايان رو هنوز نتونستم به طور كامل تبديل به بيخيالي كنم .

امیر : بقیه می گویند "بی خیالی". من به قول آقای امید، کیمیایی، میگم اسمش این نیست، صبره .

من :
بزرگ ترين بدبختي و خوشبختي من فراموش نكردنه .

امیر :
کاش می بستم چشامو، این ازم بر نمی آد .

.

شاید ادامه داشته باشد . . .
 
 


این پاییز ندیده هم دارد تمام می شود ؟
 

چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود *




* نام یکی از مجموعه های شعر خوب ِ دوست داشتنی من , احمدرضا احمدی
 

چرا من قدرت ندارم همان جا و همان لحظه بلند شوم , یقه شان را بچسبم و بغضم را که آن ها به وجودش آوردند را تف کنم توی صورت شان .
 

چند روايت معتبر ديگر

درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون ‌آمدم و آن فکر بزرگ و تکان‌دهنده را ناگهان کشف‌کردم؛ این که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این که خوشبختی یا داشتن همه‌ی آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام .

چند روايت معتبر درباره برزخ / مصطفي مستور / اين جا بخوانيدش

.

گفتم من فمنیست نیستم.. به‌ برابری زن و مرد هم بی‌اعتقادم.. اما در زندگی بعدی اگر مرد به‌دنیا نیایم خدا را نمی‌بخشم..
همین‌قدر نمی‌بخشم که امروز نمی بخشمش به‌خاطر زن‌بودنم در این مملکت گه .

تكه آخر نوشته فروغ / اين جا بخوانيدش

.

آره , زن بودن بهترين بودن است .
 

دلم پاريزيَن پوشيد براي وارسي

اينترنت كه قطع شد از لب تاپ به عنوان يك سطح براي گذاشتن چانه ام روي ميز استفاده كردم . داشت غروب مي شد و من هدفون به گوش در حالي كه يك ماگ گنده چايي خورده بودم در كافه دقيقه ها را فقط مي گذراندم . همين جور به پاهاي مردم نگاه مي كردم كه كنار پايه هاي ميزها جا خوش كرده بودند . هر كدام با نوعي كفش و صندل . ميز رو به رويي از پاهايش معلوم بود كه يك زن است . من سرم را بلند نمي كردم آدم ها را ببينم . جوراب مشكي نازك بلندي روي پوست پايش كشيده بود . جوراب سمت چپي از پشت پاشنه پا به بالا يك رديف باريك در رفته بود . خنديدم آرام . يادم آمد هيچ وقت نبايد جوراب زنانه پلاستيكي را از جنس و مارك نامرغوب تهيه كرد . اگر هم بهترين مارك و جنس باشد بايد مراقبش بود مخصوصا اگر نازك باشند . نبايد خيلي زياد به جوراب هاي زنانه كه همه شان از جنس پلاستيك انداطمينان كرد . در مواقعي هم بايد يك يدكي با خود برد , البته گاهي ها .

همين جور كه به پاهاي زن نگاه مي كردم ديدم كه چقدر دلم مي خواهد جوراب شلواري بپوشم با دامن كوتاه . احساس كردم خواسته هاي دل من خيلي بزرگ و عجيب و غريب نيستند . گاهي از سادگي زياد براي عده اي خنده دار مي شوند . گاهي هم دليل كافي و مكفي براي گفتن : الهي , آخي و نازي ديگران كه من صد در صد مطمئن ام بيشتر  ِ بيشترشان اصلا هيچ چيزي از اين خواسته من نمي فهمند .

.

اون ته و توي دل من خواسته هاي ساده اي خاك مي خورند كه نيست كسي كه بفهمد دليل و حس واقعي شان را . باور كن .
 

من مي دانم هنوز چند نفري هستند كه بهانه ام شوند براي آمدن اما سعي مي كنم نيايم . اين غريبه شدن ها را من نخواستم , شما به وجودش آورديد و من هم ادامه اش مي دهم .

اين حجم  غريبه شدن ها براي دل من بزرگ است , زياد .