روزهاي ترش!
اعتراف ميكنم رسما در مقابل اين تعطيلات كشدار كم آوردم.همش دعا دعا مي كنم اين دو هفته هم تموم بشه من يكي راحت بشم.الان كه وقتم كلي آزاده و بيكارم زياد حس و حال كتاب خوندن رو ندارم مخصوصا كتاب هاي سنگين، كه نيمه كاره ولشون كردم. اما سال تحصيلي كه شروع ميشه و سرم تقريبا شلوغ پلوغه مي افتم رو دنده كتاب خوني و تند و تند كتاب مي خونم.هوس كردم مثل قديما يه زيرانداز بزرگ پهن كنم و تمام مداد رنگي هامو ولو كنم و بشينم دونه دونشون رو با تراش دستي بتراشم تا نوكشون تيز تيز بشه.بعدشم به تعداد همشون برچسب درست كنم و اسم و فاميلم رو روشون بنويسم و بچسبونم ته مدادها.هميشه عاشق لوازم التحرير يا همون نوشت افزار بوده و هستم.حتي همين الانشم برام مهمه كه جا مداديم چه شكلي باشه (بايد هفته ديگه راه بيافتم برم چند جايي كه مد نظر دارم براي پيدا كردن يه جامدادي خوب و بامزه !).يكي از جاهايي كه وقتي واردش ميشم كلي ذوق مي كنم همين مغازه هاي هستن كه توشون پره از لوازم التحرير و مداد رنگي و ... . هميشه دلم مي خواست گنده ترين جعبه مداد رنگي رو داشته باشم (چند رنگ ميشه؟!). هنوز جعبه مداد رنگي ها و پاستلم رو با تمام كارنامه ها نگه داشتم مثل بابا كه هنوز مداداي دو سر تراشيده دبستانش و تمام كارنامه هاش رو نگه داشته. هر چند وقت يه بار ميشينيم و نگاهشون مي كنيم .كلي كيف داره.قل مي خوريم تو گذشته ها و مي افتيم به مرور خاطرات مدرسه.عجب طعمی داشتن اون روزها،درست به خوشمزگی آبنبات چوبی های ترش که تموم شدنشون طول می کشيد اما بالاخره تموم ميشدن.