کمی پنجره
چند روزیه یه سوال فکرم خیلی مشغول کرده و خیلی دل دل می کنم که از یکی بپرسمش شاید تو هم (منظورم همون شمایی که این وبلاگ میخونی)مثل من یک وقتهایی همین حس و حال رو داشته باشی
میدونی توی زندگی هر آدمی خیلی وقتها میشه که تردیدها هجوم میارن به فکر و ذهن و جسم خسته ی آدم.یا سوالاتی براش مطرح میشه که همیشه فکر می کرده جواب های محکمی براشون داشته.
مثل وقت هایی که کتابی می خونی که برات شبهه ای ایجاد میکنه یا مثل وقت هایی که در اعتقاذات مذهبی سوالاتی برای آدم پیش میاد و آدم تردید هایی پیدا میکنه. این جور وقت ها آدم برای اینکه انگی بهش نزنند سوالاتش توی ذهنش انبار میکنه تا اینکه بالاخره یک موقع از یه جا سر باز می کنه.
حالا من این جوریم توی این روزای دلگیر و خفه کننده با دنیایی از سوال های بی جواب و کلی خستگی و کلی نگرانی تنها خواسته ام تنها کمی پنجره است.
+ نوشته شده در 2005/9/25 ساعت 15:36 توسط فاطمه
|