اطاعت امر!
چند تايي از بچه ها اين شعر فريدون مشيري رو خواستن كه چشم!بفرماييد:
دنيا به هم نمي خورد....
دنيا پر از حوادث گوناگون
دنيا پر از وقايع رنگارنگ
از مرگ،از تولد،
از صلح،جنگ،
از جشن،از جدايي
از فتح از شكست
هر لحظه صدهزار اتفاق هست!
اين آرزوي كوچك ما نيز
يك رويداد ساده است
من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست
يك اشتياق پاك؟
يك آرمان شيرين؟
يك هاله مقدس؟
يك عشق تابناك؟
از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"
در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!
دنيا به هم نمي خورد اي مردم!
بعد از هزار مرحله دوري
بعد از هزار سال صبوري!
اين يك زياده خواهي نيست
اين نيست يك توقع بي جا!
اين نيست يك هوس
اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:
باري اگر به سينه دلي داريد
اين آرزوي ساده ما را بر آريد
ما را به هم ببخشيد.
ما را براي هم بگذاريد.
در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.
ما را به يكديگر بسپاريد!