می گویی چکار کنم؟

دست بر دهان خویش بگذارم و

باز تکرار سکوت...!

نه عزیزم!

من مجبور به روایت این حکایت ناتمامم:

اینجا هر دل و دست خسته ای

پر از ظهور بی مجال حادثه است.

تمرین ترانه است

که شب تشویش و گریه را خواهد شست

ورنه من کی اهل این همه بیداری لا علاج بوده ام!

من هم دلم میخواهد

گاهی اوقات

پناه ببرم به فراموشی

بروم جایی دور

دورتر از درد دوایر و دیوار..

اما چه کنم

که این دردهای بی پایان شما

مرا خانه نشین کلمات پر گریه کرده است.