از دور دست شب

صدای شب آویز معلق می آید

انگار دارد برای دل شکسته ما می خواند.

ما ستمدیدگان بی نصیب:

دستهامان خالی

دلهامان غمگین

و چشمهامان که هنوز در تصرف گریه است!

به خدا تحمل آدمی هم حدی دارد

چرا این همه بی چراغ و

یکی پر چراغ...؟

مگر تحمل یک دل خراب

یک دل شکسته از آن همه اتفاق

تا جای آسمان مه گرفته رویاهاست؟!

پ ن:یک هفته ی تلخ گذشت این همه مراسم و دفتر یادبود و ..... اما همچنان در حسرت  پیدا شدن یک دلیل قانع کننده باید بمانیم. نمی دانم....