دیوانگی های صبح جمعه
تو رختخواب مخمل آبی خوابیده
عروسک من چشمات واکن وقتی.....
از بعد اسباب کشی دو سه سالی میشد که چمدون و ندیده بودم. از خواب که بلند شدم دیدم مامان خونه رو شلوغ پلوغ کرده داره مرتب میکنه!!!!!!!!!!(با شروع هر فصل این بساط داریم)تندی دوییدم رفتم چمدون باز کردم و به فاصله چند ثانیه قل خوردم و رفتم به روزای بچگیم. مامان از دستبند و برگه ترخیص شروع کرده بود به جمع کردن. رو دستبند و که خوندم باورم نشد اون من بودم روش نوشته بود:
نوزاد بهاری وزن:۲.۸۰۰ قد:۴۹سانتیمتر نام مادر....(اسم مامانم اشتباه بود شاید پرستاره تو جو گرفتگی لحظه سال تحویل مونده بوده)
لباسای نوزادی پیشبند ....حتی لحاف و بالشتم همه و همه بود از شدت ذوق زدگی اشکم در اومد همون جوری که لباسارو تو بغلم گرفته بودم و دلم ضعف می رفت مثه ابر بهار گریه می کردم(تو خونه که همه به دیوونگی من عادت دارن زیاد محلم نذاشتن).من همیشه پیر شدن و دوست داشتم و دارم اما تو اون چند ساعت بد جوری گذر عمر به چشمم اومد از همه ی کارام ترسیدم و ... وای که چقدر دلم میخواد بچه بشم البته همیشه سعی کردم کودک درونم رو زنده نگه دارم تا شاید اون زلالی و صافی بچه هارو حتی واسه یه ذره هم که شده داشته باشم.اما نمیدونم چقدر تو این کار برنده بودم. نمیدونم...