صدایم کن
وقتی داشت می رفت بغلم کرد دیگه جلودار اشکام نبودم. یواش در گوشم گفت دیدی ایندفعه رو من
بردم من دارم میرم و تو قسمتت نشد. بعدش یه خنده ای کرد و گفت بابا ایشاا... چند ماه دیگه خودم میام راهیت می کنم. ازش قول گرفتم پشت بقیع تو کوچه های مدینه هر لحظه منو یاد کنه. ازش قول یه طواف دور کعبه رو به نیت خودم گرفتم اونم قول داد یه قول مردونه و رفت.
بردم من دارم میرم و تو قسمتت نشد. بعدش یه خنده ای کرد و گفت بابا ایشاا... چند ماه دیگه خودم میام راهیت می کنم. ازش قول گرفتم پشت بقیع تو کوچه های مدینه هر لحظه منو یاد کنه. ازش قول یه طواف دور کعبه رو به نیت خودم گرفتم اونم قول داد یه قول مردونه و رفت.
چند روز بیشتر نیست رفته غروبی زنگ زد و گفت دیدمت پشت دیوار بقیع وایساده بودی اما تا اومدم طرفت رفتی این دفعه رو هم من باختم تو هم اینجا بودی همون جایی که آرزو داشتی. دیگه چیزی نداشتم بهش بگم. بهم گفت حالا تو هم تو هر لحظه من رو یاد کن و قطع کرد . حالا من موندم و سجاده ام و یه آسمون پرستاره و یه دنیا حرف.
پ.ن: صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها رهایم کن
سکوت سرخ شقایق ها را در این ویرانی تو میدانی
غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو می خوانی
از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها رهایم کن
+ نوشته شده در 2006/1/1 ساعت 23:43 توسط فاطمه