این روزا حالم خوبه (البته وقتی کابوس امتحان رفته سراغ یکی دیگه!) و از اون جایی که همیشه واسه روزهام طعم و رنگ انتخاب می کنم این روزا شدم فاطمه با طعم لیمو ترش!(من  طعم و بوی لیموترش خیلی دوست دارم).

 عید قربان هم مبارک.

پ.ن این چند روزه بحثهایی را که در مورد دکتر شکرخواه راه افتاده دنبال می کردم و نوشته های هودر، نیک آهنگ، سیدآبادی و ندا دهقانی را هم خوانده ام.

تاکنون شاگرد دکتر شکرخواه نبوده ام اما امیدوارم در چند ترم آینده بتوانم از محضر این استاد گرانقدر، "استاد دات" بهره برم. هیچ زمان نمی بینمش اما همیشه گویی حال و هوای کلاس های او در دانشکده حکم فرماست.

افتخار شاگردی اش را نداشته ام اما دیده ام شاگردانش را که چگونه بعد از کلاس مجذوب اویند و درباره اش و در مورد بحث های کلاس با یکدیگر حرف می زنند و تا مدتها تحت تاثیر فضای کلاس بوده اند.

خلاصه اینکه کمی این حرفها برایم سنگین است و می دانم که برخی نمی دانند که در دانشگاهها چه می گذرد. وگرنه قدر چنین کلاسی و چنین استادی و چنین فضایی را می دانستند. مطئنم سر کلاس استاد که بنشینم طعم لیمو ترش دوباره سراغم خواهد آمد و می شوم فاطمه با طعم لیمو ترش!