یک شب زنده دار کلافه
وسط انبوهی از کتاب و جزوه کاغذ و مجله و... نشستم و یک ساعته که زل زدم به این ویژگی های ارتباط کلامی اما انگاری مغزم لمس شده هیچی نمی فهمم. (کلمه ها جلوی چشمم در حال رژه رفتنند.) این وسط فقط صدای شاملو میخم کرده به زمین :
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد.
با خودم فکر می کنم که من به دستش آوردم پس نباید....
حسابی کلافه ام.
+ نوشته شده در 2006/1/17 ساعت 1:15 توسط فاطمه